تبلیغات
چند خــــط بعد از دلتنــــگی...

چند خــــط بعد از دلتنــــگی...

"together for ever"

گفتی: بر می گردم!

گفتی: بر می گردم!

گفتم: کی؟

گفتی: وقتی لک لک ها بیایند و بوی شکوفه های نارنج از شاخه ها سرازیر شود.

گفتم: اگر نیامدی چطور؟

گفتی: مگر می شود باران نیاید؟!

گفتم: نه!

گفتی: پس به آسمان ایمان بیاور!

...

اما چرا سال هاست نامه هایم مُهر بی مهری می خوردند و برمی گردند؟

نشانی ات که همان است!

پشت هیچستان!!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

جای چشم‌های تو که خالی می‌شود...

جای چشم‌های تو که خالی می‌شود

تفاوت از بین می‌رود میان دیدن و نشنیدن و آمدن و نماندن!


انگار زندگی تعصب‌اش را از دست می‌دهد

نسبت به گل‌های شمعدانی و شب‌بو که بپژمرند یا نه!


من، بی ‌تو

هی مرگ را تجربه می‌کنم

و ظلمت را ... و پوکی را ... و به گیج باد افتادن چون بال کنده‌ شده‌ی سنجاقک


چه رخوتی دارد بیدار شدن از خواب

وقتی چشم‌های تو در انتظار نباشد!!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد!

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد!

نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین، نگاه می کنم
پرده ی لرزانی از باران و نمک، چهره ی تو را هاشور می زند!

هم خانه ها می پرسند:
این عکس کوچک کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو، رد پای پریدنش پیداست؟

من نگاهشان می کنم، لبخند می زنم و می بارم!

باید بتوانم فراموشت کنم مهربانم!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

این روزها ...

این روزها ... همین دو سه روز آخر فقط ... خانه بدجور دل گیر و نفس گیر است ..... بدجور تنها و کلافه کننده! 
این همه خاطره ی دلتنگ را چه جور تحمل کنم؟ این همه خنده و گریه و قهر و آشتی ...
از مرورشان خسته ام! 

دیشب بی صدا گریه کردم ... بی صدای مطلق! متکا روی دهانم .... بالشم خیس خیس ... مثل سردردهای سبک و سنگین این یکی دو ماهه ... که دلیلشان هر چیزی هست غیر از تو!! که تا می آیی گم و گور می شوند و می میرند .....

بهانه ی «چه بگویم؟» دارم و نمی توانم ... خفقان هوای خاکستر پاشیده ی روزگار را دارم ... هر چند، به گمانم، فریادم را تو می بینی! ... می بینی؟؟!! 

با تو بهارم مهربانم! اما همین که ازین خانه می روی تا فردا که بیایی ... سکوت می کشدم ... 
چقدر خاطره ها را دوره کنم؟ از ابتدا تا به انتها ... 
می ترسم فرار کنند ... قهر کنند! دل قهر کردنشان را ندارم ... آن هم بی تو!
فردا زودتر بیا! من و خاطره ها منتظر گام های آبی ات می مانیم!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دلم پروانه ی آتش به جانی ست، بی صبر و بی قرار ...

دلم پروانه ی آتش به جانی ست، بی صبر و بی قرار ... 

من و تو و لبخند و حسرتی مانده بر جان ... 

من و تو و عهدی و شکستن!

هراس نبودنت! ... از دست دادنت! ... و فراموشی ... 

تمام و ناتمام، همیشه همراه من! 

تمام می کنم همه ی ناتمام ها را!

آتشی در میان است و تردیدی مدام!

آتشی که زبانه می کشد ... می سوزاند ... خاکستر می کند و می برد ... تمام مرا!

سوخته به تمامی ... و ناتمامم هنوز!

تمام شد همه ی توان زیستنم ... و ناتمامم هنوز!

چشم هایم را به من بازگردان!

من ... ناتمامم هنوز!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دگر از من چه می خواهی؟؟؟؟

هی فلانی،کیستی تو؟

که من را در جاده های انتظار زندگی

در مبان هجوم حرف هایی که همیشه هست

تنها گذاشته ای 

آری سکوت کردم تا همیشه

دگر از من چه می خواهی؟؟؟؟


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

چه حقیرند مردمانی که...

چه حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند
نه اراده‌ی دوست نداشتن!

نه لیاقت دوست داشته شدن 
و نه متانت دوست داشته نشدن!

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند...

گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی...

اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد
خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده... 

تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم
جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟

نه ...
از من نخواه که کوله بارم را بر شانه های تو بگذارم...

حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم
آنگاه تو می خواهی...

نه،
شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند...


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

از من تا تو ...

از من تا تو ...


تا همیشه ...


هزار فرسنگ است! 


یکی به این دل شیدا 


حساب بیاموزد!!


[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

همه ی آدم ها ...

همه ی آدم ها نیاز دارند یک نفر را داشته باشند 
که وقتی عصبانی­اند بتوانند سرش داد بکشند که چرا کاغذ چرک نویست روی دفتر من است؟! 
و چرا اینطوری آب می­خوری؟! 
و چرا چیپس نخریدی؟!

یکی که تمام عصر را هی بهش بپری و چپ چپ نگاهش کنی و جوابش را ندهی و غر بزنی 
و آخر شب پشیمان و خجالت­زده سرت را توی آغوشش قایم کنی 
و او هیچ سرزنشت نکند ...

یکی که نمی دونه دوستش داری! 
که نمی دونی دوستش داری! 
که بی انصافیه اگه دوستش نداشته باشی ...


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

عین درد دل کردنه...

بعضی از بوسه ها...
بعضی بازی با لب ها...
عین حرف زدنه... 
عین درد دل کردنه... 

لبت رو که میذاری روی پوستش، دیگه برداشتن مشکله!
لب هاتو می کشی... بر نمی داری! 
زبونت تو دهنت قفل شده...
صدای ریتم نفس هات عین هق هقه...

اینجا بغض میاد... لب هاتو بیشتر فشار میدی... 
این جوری لبات راحت تر حرفشو میزن!!

اگه خوب نگام کنی، این جور بوسه ها همه چیز رو فاش میکنن!
میگن که نرو!
میگن کاش زمان تو همون لحظه وایسه!

خوب نگام کن...
این بعضی، این بعضی ها، خیلی کم پیش میاد! 
چون طرفش نیست!!


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

می بینی ؟


می بینی چه ساده سکوت کردم و چه سخت در انتظارت گذاشتم؟؟ راست بگو می مانی به انتظار؟؟ چه می دانی از عادت؟؟ 

سر به سرم نگذار که فردا می آیی! فردا هزار بار آمد و تو نیامدی! من ماندم و نبودن هایت! 

تو عادت کرده ای به نبودن و من باور کرده ام نبودنت را! بغض های فرو خورده و چشم انتظاری ... سکوت را!
می بینی پیله سکوتی را که برای خود ساخته ام چقدر شفاف است؟ 

آرام جان خسته ام! بی انصافی!

صدایم کردی؟؟ ... "مهتاب" ... نه! خوش باورم! تو نیستی و من تاوان نبودن های تو را سخت پس می دهم!

تاوان آن دو رکعت نماز عشقی را پس می دهم که در پی قد قامت تو بستم!

خودم را در تو گم کردم و تو مرا در پس نبودن هایت جا گذاشتی! 

نگو پی من می گردی ... بهانه است! پیدایم نمی کنی! چیزی نمانده جز خیالی دور ... نشانی ها همه درست، اما ... نشان دلتنگی هایم را گم کرده ای نازنینم! نشان دلواپسی هایم را!

به صبوری دعوتم نکن! 
دل به تمنای ماندن ببخش مهربانم! دلم گواهی باران می دهد!


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

همین جا خوابیده بودم روی تخت...


همین جا خوابیده بودم روی تخت...

چشم هایم را باز نمی کردم...
حتی سرا پا گوش نبودم و صدای بودنت را میشنیدم!

نفس های داغ تو کنار گوشم ...
وجودت را حس می کردم...
داغی سینه ات! که رو به من بود...

سرم را کشیدم طرف سینه ات...
یک لحظه فقط یک لحظه هر چه می شنیدم، حس می کردم...

دیگر نبود...
چشم باز کردم...

فقط لبخند زدم به جای خالیت! فقط لبخند!


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

به خودم چرا اما به تو نه....

به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!

می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!

اما هنوز که زنده ام!

گیرم به زور قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!

پس چرا چراغ خواب هایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟

من بودن بی رؤیا را باور نمی کنم!

باید فاتحه ی کسی را که رؤیا ندارد خواند!


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

کیستی تو؟؟

کیستی تو؟؟

نزدیک می شوی به من

در من خانه می کنی

در من حضور می یابی

لحظه به لحظه

هرجا و هر کجا

توی انگشت هایم جاری می شوی!

سطرسطر خاطراتم را می نگاری

روی لبم می نشینی

خنده می شوی

حرف می شوی

دلم که می گیرد از چشم هایم می باری!

کیستی؟

کیستی تو ؟

کیستی تو که این همه در من می تابی؟!

بی آنکه کاسته شوی...

بی آنکه غروب کرده باشی...

کیستی؟

کیستی تو که این همه سزاوار حرفهای عاشقانه ای؟!

کیستی تو که دیدنت زندگی، رفتنت مرگ است...

بمان مهربانم ...

از هنوز تا همیشه ....


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

شبیه سکوتم...

این روزها چقدر احساس میکنم شـــــبــــــیــــــــه سکـــــوتــــــــــم ! با کوچکترین حرفی میشکنم ...

[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

خاطره یعنی...

خاطره یعنی؛یک سکوتِ غیر منتظره؛میان خنده های بلند ...

[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

به نام خدایی که

به نام خدایی که؛دغدغه ی از دست دادنش را ندارم ...

[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

بهانه ای برای بخشش

من خـــدایـــی را می شناسم که؛به دنبال بهانه جویی از بندگانش است؛بهانه ای نــــه برای مجازات؛بهانه ای برای بخشش ...


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

تنهایم...

تنهایم...
اما دلتنگ آغوشی نیستم ...
خسته ام ...
ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ...
چشمهایم تر هستند و قرمز ...
ولی رازی ندارم ...
چون مدت هاست ...
دیگر کسی را "خیلی" دوست ندارم!!!


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

زندگی مثل پیانو است...

زندگی مثل پیانو است...


دکمه های سیاه برای غم ها...


و دکمه های سفید برای شادی ها.


اما


زمانی میتوان اهنگ زیبایی نواخت که

دکمه های سفید و سیاه را

با هم فشار دهی....


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

فکرش رو بکن ...

فکرش رو بکن ....
این همه حرف رو کیبرد باشه
اما آدم نتونه حرف دلش رو بزنه


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

درکـــــــ

درک خیلی عمیق تر از شناخت است.
بسیاری هستند که شما را میشناسند
اما بسیار اندکند آنهایی که 
شمارا درک میکنند. 


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

نذار برم...

چرا آدمها نمی دانند!!?

بعضی وقتا "خداحافظ"

یعنی ...نذار برم


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

بی نهایتم باش...

چشم های پرنده را که از او بگیرند,

پروازش بی نهایت می شود.

چشم هایم در دست توست,

بی نهایتم باش..........!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

همیشه رفیق پا برهنه ها باش

همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست...

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

آدم ها برای هم سنگ تمام میگذارند...

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند
امــا نه وقتی که در میانشان هستی ، نـه !!!
آنجا که در میان خاک خوابیدی ، “سنگِ تمام” را می گذارند و می روند


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

هرگز اجازه نده...

هرگز به دیگران اجازه نده


قلم خـــودخواهی دست بگیرند


دفتر سرنوشت تو را ورق زنند


خاطراتت را پاک کنند


و


در پایانش بنویسند


"قسمـــت" نبود...!!!!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

هر دوست دارمی را جدی نگیرید...

عشق ارزان شده است

وقلب های تقلبی زیاد

لطفامواظب باشید

و"دوستت دارم"را

جدی نگیرید!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

تقصیر تو نیست...

تقصیر تو نیست، مقصر معلم دستور زبان فارسی بود:

به من نگفت که من با هر تویی ما نمیشود!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 8 :. [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ]