تبلیغات
چند خــــط بعد از دلتنــــگی... - مطالب دی 1391

چند خــــط بعد از دلتنــــگی...

"together for ever"

بی نهایتم باش...

چشم های پرنده را که از او بگیرند,

پروازش بی نهایت می شود.

چشم هایم در دست توست,

بی نهایتم باش..........!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

همیشه رفیق پا برهنه ها باش

همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست...

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

آدم ها برای هم سنگ تمام میگذارند...

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند
امــا نه وقتی که در میانشان هستی ، نـه !!!
آنجا که در میان خاک خوابیدی ، “سنگِ تمام” را می گذارند و می روند


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

هرگز اجازه نده...

هرگز به دیگران اجازه نده


قلم خـــودخواهی دست بگیرند


دفتر سرنوشت تو را ورق زنند


خاطراتت را پاک کنند


و


در پایانش بنویسند


"قسمـــت" نبود...!!!!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

هر دوست دارمی را جدی نگیرید...

عشق ارزان شده است

وقلب های تقلبی زیاد

لطفامواظب باشید

و"دوستت دارم"را

جدی نگیرید!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

تقصیر تو نیست...

تقصیر تو نیست، مقصر معلم دستور زبان فارسی بود:

به من نگفت که من با هر تویی ما نمیشود!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دوست داشتن بعضی ها...

دوست داشتن بعضی ها لیاقت نمی خواهد مثــــــل نـــــــخ کــــــــردن ســـــــــــوزن " اعصـــــــــــاب" می خواهد

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

خسته بود...

دل شکسته ای کنار پنجره سیگار میکشید 
خسته بود... 
آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پک ،
 سیگار را به پایین پرت کند 
نه خودش را.......


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

سخــــت ترین دوراهی...

سخت ترین دو راهی :

دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است ....

گاهی کامل فراموش میکنی ؛

و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی !

و گاهی آن قدر منتظر می مانی ؛

که میفهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی...


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

معرفت...

صبرتــــــــــــ
که تمــــــــــــــــام شد
نـَـرو
معرفـتــــــــــ
تازه از اینــــــجا آغاز میشد


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دکان دل فروشی...

چه خوب بود اگر ...

خدا ...

دکان ِ دل فروشی داشت ...

عوض می کرد ...

با دلی نو ...

دل ِ سوخته مان را ...


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

ای آدم تو چه جور جانوری هستی؟

میگویند:
اسب نجیب است.
سگ وفا دارست.
روباه حقه باز است.
شیر شجاعست.
خوک شهوت رانست.
خرگوش ترسوست.
الاغ نفهم است.
گرگ خونخوارست.
راستی آدم…
...تو که همه اینها را یک جا داری چه جور جانوری هستی…!!!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دستت کجاست؟!

خدا.........
اینقدتوخودم ریختم
كه ازسرمم گذشت...
دارم غرق میشم...
دستت كجاست!!


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

کوچک و بزرگ...

گـاه کـوچـکـم مـیبینی و گـاه بـزرگ
مـن نـه کـوچـکـم ... نـه بـزرگ !
خـودت هـسـتـی کـه دور مـیـشـوی و نـزدیـک


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

یه آغوش بی منت...

گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت

بخواد...

كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ،

با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟


[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:02 ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

که شدم...

. . . شبــیه مه شده بـــودی . . .


. . . نه میــــشد در آغوشت گرفـــت . . .


. . . و نه آنســـــوی تو را دیـــد . . .


. . . تنــــــها میشد در تــو گم شد . . .


. . . که شـــدم . .


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

نمی آیـــــــی؟

یادت هست ،

خیالت هست ،

خاطراتت هست ،

فقط کمی جای تو خالیست ،

نمــــــی آیـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــی?


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

بازیگر نقش اول...

به تو که فکر می‌کنم
بی‌اختیار
به حماقت خود لبخند می‌زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می‌کردم بازیگر نقش اولم …


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

اینجاست که میفهمی برخلاف شلوغیه درونت چقدر تنهایی...

شبها وقتی می خوای بخوابی میبینی كسیو نداری !!!

كه بهت فكر كنه,!!

اینجاست كه :

... میفهمی برخلاف شلوغیه درونت!! چقدر تنهایی!


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

چه موجود عجیبی است این انسان...!

چه موجود عجیبی است این انسان...!
وقتی صدایش می کنی، نمی شنود...
وقتی به دنبالش می روی، نمی بیند...
وقتی دوستش داری، به فکرت نیست.
اما...
وقتی می شنود که دیگر صدایت گرفته...
وقتی می بیند که خسته در راه افتاده ای...
وقتی به فکرت هست، که دیگر نیستی..


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

یک آه چقدر وزن دارد؟!

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

روشن باشید...

اونایی که شما رو با وعده های پوچ «استندبای» نگه می دارند و میرند...
هرگز بر نمی گردند تا با تلنگری شما رو از تنهایی در بیاورند
گفتم که همیشه روشن باشید...


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

جاده...

روزگاری جاده بودم!
جاده ای غرق تردد.
جاده ای كه از رفت و آمد،لحظه ای خالی نمی شد!!!!
من كه بسیاری رفیقان را به آبادی رساندم،عاقبت خود ماندم و ویرانه ی تنهایی !!!!


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:49 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

گاهی....

گاهی گمان نمی کنی و می شود،

گاهی نمی شود که نمی شود،

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود،

گاهی گدای گدایی و بخت یار تو نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:49 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

دوری وجدایی بس است...

آهای روزگار
درست است که من
راه های نرفته زیاد دارم
اما خودت هم میدانی
با تو زیاد راه آمده ام
پس کاری کن
که ما در کنار هم
عاشقانه نفس بکشیم
دوری وجدایی بس است


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

تظاهـــــر...

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

چطور سر پا بمانم؟

با اعتماد به نفسی
که به دندان موریانه ها مزه کرده است
یا با تکیه گاهی
که ندارم
چطور سر پا بمانم؟
دیوارهای دور و برم ریخته اند
عجیب باد می آید
دیواری
درختی
عصایی
عشقی
چیزی
می خواهم
پاهایم کفایت نمی کنند!


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

چه رازیست بین دل و دستم؟؟

هیچ گاه نفهمیدم...
چه رازیست بین دل و دستم!!!
از دستم رفت،
به هر چه دل بستم...


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

کدامین امید را ناامید کردم

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

آنقدر خسته ام كه...

آنقدر خسته ام كه آدمها رو قدر حوصله ام دوست دارم
نه لیاقتشان
و این از بی معرفتی نیست!


[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]